پیدا





مکن ای صبح طلوع....

درخواست حذف اطلاعات

آجرک الله یا بقیة الله... یا مولانا صاحب ا مان..... دل من مجنون نوحه ای سوزان است :امشبی را شه دین در حرم مهمان است... "امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع عصر فردا بدنش ....................................... مکن ای صبح طلوع مکن ای صبح طلوع......................



ای از همه لب تشنه تر..........

درخواست حذف اطلاعات

امروز حسین... سر میدهد.... عباس و اکبر میدهد..... اکبر و گر بیابون...... لیلا و خا تر مجنون..... لیلا و خا تر مجنون....... . . یا علی اکبر..... شدی شبیه حضرت زهرا مهلا مهلا اکبر لیلا.... ... یا قمر العشیره.... یا کاشف الکرب عن وجه الحسین..... . حرم اباالفضل،سقا میخواد تو کویر خشک دریامیخواد « یه مشک و یه سقا لب خشک دریا....» ای از همه لب تشنه تر... آهسته تر.... آهسته تر........ پ.ن: روضه ی روز دهم....



لبیک اللهم لبیک......

درخواست حذف اطلاعات

«یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی» غرقی تو دریایی از خون، با لب های خشک و بی جون مشغول ذکر خ ... لبیک اللهم لبیک.... لیبک اللهم لبیک... وای حسین کشته شد...... زیارت ناحیه ی مقدسه........ امروز.... روز عاشورا.... همراه شویم با زمانمان،حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه و با ایشان برای شهادت جدّ غریبش عزاداری کنیم...... امروز.... بیشتر از هر زمان دیگه ای،باید با زمانمان انس بگیریم.... امروز.... عاشورا...... دری م غربت مهدی آل محمد را... و قربتش را.... یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجة... اللهم عجل اولیک الفرج...



من جاموندم،شبیه ی که هرچی دوید ولی نرسید. ....

درخواست حذف اطلاعات

با عنایت ارباب علیه السلام . . با ی از ن و ک ن در نیمه شب میکند قرآن تلاوت ، مطمئن ، آن زین ِ أب میرسد آوای محزونی به گوش از گوشه ای دختری از دختران بیقرار جان به لب جان خو نمی آید به چشمانم چرا قلب خُردم می گدازد در غم و در تاب و تب ی محزون خسته ، عین بابا شد صداش نازنین دردانه ام " را گفت و جان آمد به لب دختر شیرین زبان کربلا فهمیده خوب حال زینب را از آن یا ربنا نجوای رب میشود آرام و گویی که پدر را دیده است میشود غرق تماشایش در آن غوغای شب میکند قرآن تلاوت ، چشم او خیره به نی رحل قرآن گشته آن نی ، خیرزانی گشته لب گفت پس بگو تو گویی گشته یک باباحسین مصحف بالای نی میخواند او هر نیمه شب سرّت ای برایم فاش و دلشادم کنون محفل انسی تو داری با تشنه لب دیگر از امشب نمیگویم بگو بابا بیاد دیگر از امشب من و آیات کهف و صوت أب ... ««علیرضا سیدرضی»» «« »» نبودی که من زمین خوردم،بابا.... «« »» من جاموندم ولی نه مثل سه ساله ای که غمت رو ید ...من جاموندم شبیه یکه هرچی دوید ولی نرسید. . خاطره نوشت: یادته معصومه ؟اون سالی که رفته بودیم برا تسویه حساب و خوابگاه رو؟ یه هفته مونده بود به اربعین... دوتایی باهم رفتیم صادق(علیه السلام)،هیئت میثاق با ... چقدر،چقدر،چقدر خوب بود...اون شب رو هیچوقت یادم نمیره....آ ین باری بود که رفتیم هیئت حاج میثم مطیعی... خیلی دلم برا اون شب تنگ شده.......خیلی....خیلی ......



کلیپ

درخواست حذف اطلاعات

چقد این کلیپ رو دوست دارم،چقد حالمو خوب میکنه... «« »»



زیر این سقف های دلتنگ...

درخواست حذف اطلاعات

ب حدودای همین ساعت،داشتم به سارا(شهاب قبس) پیامک میدادم و میگرفتم.از احوالاتش خبرگرفتم که آیا تونسته امسالم بره پیاده روی اربعین..گفت که نه نتونسته بره کربلا و حسرت به دل مونده.گفتمش حتما دلت زائر بوده.و اینکه حسرت همیشه بخشی جدانشدنی از زندگیه...براش دعا که ایام اعیاد..پیاده روی نیمه شعبان....ان شاءالله. میگفت دلم از تمام اون شیش تا کربلا و پیاده رویها و اون حالهای خوش فقط یه بار دیگه آرامش و خواب تو حرم حضرت عباس رو میخواد.. گفتمش ذاتا عموها آرامش بخش اند...مصداق واقعی اش حضرت عباس....همونقد آرامش بخش برای سکینه و رقیه.... که بعد عمو رنگ از رخشون پرید...ان شاءالله به آرامش برسی در حرمش به لطف و نگاه معصومانه رقیه سه ساله ی عمو عباس.... ازش درباره ی حذف وب هاش پرسیدم گفت فک کنم فقط شما متوجه حذف شدن اون وبلاگا شدی.. حس دوران اون حال و هوام تمام شده بود و بیش ازین موندن نداشتن..دعا کن برای حال این روزهام...... خیلی برام سوال بود که چطور تونسته از اون دلنوشته های خالص و بی ریا و با حلاوتش بگذره.... تا همین چن دیقه پیش که جمله ای برخوردم از شهید آوینی که خیلی ت م داد و گویا دقیقا جواب سوالم بود "پس اگر مقصد را نه اینجا در زیر این سقف های دلتنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه های بن بست باز میشوند نمی توان جست؛بهتر آنکه پرنده روح دل در قفس نبندد.پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر؛پرستویی که مقصد را درکوچ می بیند،از ویرانی لانه اش نمی هراسد." .... امروز سحر سیزدهم آبان... 7سال پیش در چنین روزی من در تکاپوی ساخت این خونه.. و صب روز چهاردهم آبان90 اولین پست این خونه... چه روزهایی که بر این وب و آدمهای این وب نگذشت.... دوستیهایی که رنگ حقیقت گرفته بودند به واقعیت رسیدند.. کربلایی ام البنین..که از مشهد آمد تهران و تو بهشت زهرا سالن دعای ندبه همدیگرو دیدیم،خواهر شهید دستواره همراهش بود.. تو بین قطعات بهشت راه میرفتیم حرف میزدیم کیک و شیرکاکائو خوردیم... هرموقع میرف حرم رضا به نیابتم سلام میداد و بهشت رضا کنار خیلی یادم میکرد... آوینار..از بچه های مدرسه قران...خودش ازم خواست باهم قراری بذاریم..دلش میخواست از نزدیک منو ببینه رفتم هرباریوم دانشکده علوم دنبالش..شبستان مسجد نشستیم و حرف زدیم...بچه ی شهر ری بود...بعد از اون هرموقع میرف شاه عبدالعظیم یادم میکرد و بیشتر موقع خادمی اش برای آن آستان مقدس... راحمه....منو ندیده بود.ولی چقد تلاش کرد منو با خودش ببره پیاده روی نیمه شعبان کربلا...اون روز تو اعتکاف مسجد پیامکی داد که دلمو با خودش برد....هنوزم دارمش تو اون گوشی قدیمیه... بعد کربلاش تو تابستون که رفته بودم تهران برا کارای ،قرار گذاشتیم حوزه دانشجویی...دیدمش برای اولین و آ ین بار..برام از کربلا سوغات و تبرکی آورده بود...هنوزم دارمش.... شهاب قبس که هم خوابگاهی بودیم ولی هیچوقت میسر نشد که ببینمش اما بم بهش گفتم با اینکه بچشم ظاهر ندیدمش اما بچشم دل بارها و بارها...خاصه سفر کربلا که نقطه به نقطه میدیدمش... احلام عزیز که وقتی دو سال پیش میرفت پیاده روی اربعین یه لیستی از بچه های وب سنجاق کرد به کوله پشتی اش و آینه شد سرلیستی این اسامی... و رفقای خوابگاهی و م و ... همه ی این آدمها یه روزی آمدند و رفتند حتی همین بنده خدا که خدا چه توفیق بزرگی نصیبم کرد شهریور امسال تو رواق حرم رضا دیدمش.... چقد با ذوق و شور و حرارت همو دیدیم..خانمهای دورو برمون پرسیدن چن وقته همو ندیدین؟..... دست مادرمو بوسید بیاد مادر مرحومش افتاد و چقد بیصدا سر شونه ام اشک ریخت...چقد اون لحظه های باهم بودنمون ناب بود و پر از صفا.. .... آینه،تا یادش میاد دوروبرش پر بوده از رفیق...یه دختری که از بچگی تو جاهای مختلف فعالیت داشت و از همه جا رفیق برا خودش داشت... ... و حالا بعد از طی مسیری طولانی و پرفرازو نشیب رسیده به تنهایی محض... روزها و شبهاش فقط و فقط تو خونه و بین خونوادش میگذره... نهایت جایی که میره پنجشنبه بازار چن هفته یکبار و این ی دو تا کوچه اونورتر.... هرچند که جسمش محدود به چهاردیواری خونشونه،ولی دلش و روحش همراه و همقدم با رفقاش... آینه،دوره ی جَوّ گیریهاش گذشته...احساساتش،از یه ثباتی برخورداره... اونچه میگه و مینویسه از سر جو گیری نیست.ته و روی دلش یکیه... شادیهاش،غمهاش،دلتنگیاش،دردهاش.... اگه از رفتن رفقاش شوکه میشه،از درگیربودنش نیست. از اینه که .... بماند ... بقول رفیق صادقم..از یه جایی ببعد آدم نباید همه ی خودشو رو کنه،چون نمیشه از دیگران توقع داشت که درکت کنند.آدم باید یه چیزایی رو برای خودش نگه داره... وگرنه باعث میشه دیگران درموردش هرقضاوتی ن... ... یه روزهایی نوشتن تو این خونه،آرومم میکرد...واقعا آروم ... شاید جنس آرامشی که رفیقم بنده خدا ازش برام این آ ی ها گفت برگرفته از حس آرامش بخش این خونه بود..که تو رواق بیشترین زمانی که باهم بودیم اون سرش روی شونه ی من بود و بعدا گفت تو خیلی آرامش داشتی،آدم دلش میخواست همش سرش رو شونه ات میبود... ولی... این روزها..این خونه هم دیگه انگار آرومم نمیکنه.... وقتی میخوام از خودم بنویسم بارها دچار تردید میشم و دست آ رهاش میکنم... دارم به سکوت میرسم...



خدایا

درخواست حذف اطلاعات

سیدمحمدهادی حالش خوب نیس، دستور بستری براش داده.. خدایا کمک کن..حال این طفل معصوم خوب بشه نیازی به بستری نباشه. این بچه طاقت گریه زیر سرم و آمپولونداره،بدنش طاقت سوراخ سوراخ شدن نداره.. خدایا بحق رئوف، رضا..کمک کن بخیر بگذره... خدایا... یا من اسمه دوا و ذکره شفا اشف کل مریض...



همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی....

درخواست حذف اطلاعات

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو دایما بر در دل حاضر است رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان در طلب روی او روی به دیوار باش ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش نیست آگه که یار کی بنماید جمال لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن تو به یکی زنده ای از همه بیزار باش گر دل و جان تو را در بقا آرزوست دم مزن و در فنا همدم عطار باش... ««همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی...»» ««پناه روزای بی ی چرا به دادم نمیرسی..»» پ.ن: دلـــم گرفتــــه ماس دعا... . . . .



ما همه،بیقرار دلبریم......

درخواست حذف اطلاعات

حلقه ی مفقوده «««مهمترین مهارت معنوی»»» حسینی میمونم حسینی میمیرم... ما همه بیقرار دلبریم.....
پ.ن: کلیپ های بالا رو حتما کنید و ببینید. . ربطش به اتفاقات این روزها و گذشته و آینده اس... پ. ن: حال و روزم دقیقا حال و روز آدمیه که از بس خسته اس از بس خسته اس نمیتونه بخوابه و خوابش نمیبره.... و تو این گیرودار خستگی های رو هم انباشته شده اش، یه عالمه حرف داره که از بس روی هم انباشته شده ،نمیتونه بنویسه و به سکوت دچار شده.. و هربار صفحه ی نوشته ی جدید وبشو میبنده و میره و نیز صفحه ی کامنت وبلاگ رفقاش رو..... این روزا کمتر به وب رفقا سر زدم و نتونستم براشون کامنت بذارم... اینو بحساب بی معرفتی نذارین. . .. دلم میخواست روضه های خونگی رو با روضه ی شام غریبان و روضه ی شهادت سجاد علیه السلام تکمیل کنم،اما نشد.... دلم میخواست بیاد عاشورای سال۸۸،یه پست بذارم که نشد .... عاشورای سال ۸۸،مسجد تهران،سخنرانی حاجاقا پناهیان،مداحی حاج سعید، ظهر عاشورا و یه خبر که ما رو از کف به خیابونها ی اطراف کشوند... هتک حرمت به عزاداری حسین توسط آشوب گران.. مون تو خیابونها و فریاد هامون و شعارها و گریه ها و زنی ها پشت سر نیروهای و امنیتی... بوی دود و آتش توی خیابونها و پرتاب سنگ از بالای ساختمونهای چند طبقه ی اطراف خیابونها بسمت ماها... اون قیمه ی نذری که تو چمن های بعد از چن ساعت پیاده روی تو خیابونها ،خوردیم با مریم و لیلا و مهدیه و... بعدش راه افتادیم سمت پناهگاه و تکیه گاه مون....حسینیه ی و گریه تمام اتفاقاتی که شاهدش بودیم....در فضایی که نفس های محزون مون آرامش بخش ترین لحظه ها رو بهمون هدیه داد.. .... و سه روز بعد حماسه ای که خلق شد توسط مردم.. و 9دی برای همیشه ماندگار در صفحه ی تاریخ این کشور. . اتفاق و حادثه ی تروریستی دیروز اهواز،تمام اتفاقات سال ۸۸ رو برام زنده کرد....... خوشا بسعادت یی که نامشان ثبت شد در دفتر یاران غریب .... و بدا بحال دشمن دون صفت و پست و احمق که هنوز این ملت رو نشناخته....
و قطعا سیلی محکمی خواهد خورد....... خدایا فرج منتقم آل الله،فرج از بین برنده ی کفر و ظلم و حق کشی، و پدیدآورنده ی صلح و عد و رو تعجیل فرما... اللهم عجل لولیک الفرج....



سفر....

درخواست حذف اطلاعات

دلم یه سفر میخواد! یه سفری که رفتن داشته باشه و برگشتن نه! متأسفانه اهل خودکشی و اینام که نیستیم! ینی اگه راهی داشت که اون دنیا خدا مجازات نمیکرد، اهلش میشدیم....



بگذار تا بگریم...

درخواست حذف اطلاعات

وقتی سید محمدهادی گریه میکنه،بند دل آدم میشه. چون گریه اش،واقعا از عمق وجودشه ..جیغ هم که بکشه دیگه بدتر... هیچ گریه ای مث گریه ی نوزاد نیست.کاملا خالص و بی شیله... کاش منم میتونستم،مثل اون گریه کنم. گریه ی خالص... گریه ی از عمق وجود... بقول حاج حسین...گریه ی انقطاع! خوشبحال اونی که تو هر سنی هست،گریه ی دوران نوزادی اش رو برا خودش حفظ کرده.... خدایا دلم هوای گریه کرده....



یه سؤال!

درخواست حذف اطلاعات

آدم چطوری در برابر ابتلائات و ناملایمات زندگی و دنیا، صبور میشه؟! من باید خیلی بیش از اینها صبوری کنم. ولی چطوری؟ پ.ن: فک کن حال آینه چجوره،که تو یه روز،سه تا پست گذاشته!



ب...

درخواست حذف اطلاعات

دیروز و ب واقعا روز و شب خیلی سختی بودن...خیلی سخت :((( وقت بشه آ شب مینویسم. پ.ن: دوستان ممنونم از کامنتهاتون،ان شاءالله در اسرع وقت تایید میشوند :)



رفیقانه... :)

درخواست حذف اطلاعات


دل من دیر زمانی ست که می پندارد «دوستی» نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز، ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد

در زمینی که ضمیر ست از نخستین دیدار هر سخن، هر رفتار، دانه هایی ست که می افشانیم برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش «مهر» است گر بدان گونه که بایست به بار آید زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد و بس بی نیازت سازد، از همه چیز و همه

زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان ج می باید کرد رنج می باید برد دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جام دل هامان را مالامال از یاری، غمخواری بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند: شادی روح تو ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه، عطر افشان گلباران باد

فریدون مشیری خدایا! تو رو بخاطر وجود نازنین بنده های خوبت،رفقای جانی و ناب که به من عطا نمودی شکر... خدایا! تو رو بخاطر وجود «معصومه خانوم،سارایی بانو، مالوی شیرین،شفتالوبانو، فاطمه بانو،بانو بنده خوب خدا،امیدوار بانو،مورچه جان،آبجی کبری عزیز، مروارید بانو،ماه بانو جانم » شکر.... الحمدلله علی رحمته... سلامتی وجود نازنین همه رفقا اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم... :) و اما بعد... :) :) :) :)



که غمش مال من،که دلم مال او....

درخواست حذف اطلاعات

شب و روزم گذشت، به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه م ، نه وضویم وضو دل اگر نشکند، به چه ارزد ؟
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب حال، نه یکی گفت و گو نه به خود آمدم، نه زِ خود می روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو همه جا ست، همه جا همهمه ست
همه جا «لا شریک...»، همه جا «وحده...» نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو نشوی تا حزین، هله! با می نشین
هله! سرکن غزل، هله! ترکن گلو به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه اش هوی و های، همه اش های و هو هله! امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم مال او هله! از جان جان، چه نوشتی؟ بخوان!
هله! گوش گران! چه شنیدی؟ بگو! بب به دوش، به کوی می فروش
که م ، که سبویم سبو «علیرضا قزوه»



نق و نوق!!

درخواست حذف اطلاعات

پس کی میاد اون صبحی که مثلا قراره خیلی دل انگیز و فرح بخش باشه؟؟کی میاد که من وقتی چشمامو وا میکنم نیشم تا بناگوشم وا بشه و
بگم بالا ه تموم شد! کی میاد اون روزی که دیگه پر نباشه از تکرار و تکرار وخستگی و خستگی پر نباشه از استرس و دلهره و دل نگرونی. من دلم برا آرامش تنگ شده. برا یه خواب عمیق و طولانی. برا .... کی میاد اون روز؟!



بعدا نوشت...

درخواست حذف اطلاعات

آینه! خبر رسیده روزهایی بس سخت تر از این در انتظارته.. خیلی سخت تر... و از آرامش و خواب عمیق و خلوت و سکوت و این حرفا هم خبری نیس، کمِ کم اش تو این پاییز و زمستونیه،باید صبوری کنی تحمل کنی پس نق و نوق رو بیخیال... میگذرد روزگار........ این نیز بگذرد. ...



رفیقانه،برای سارایی...

درخواست حذف اطلاعات

سلام آبجی کوچیکه ی مهربون و دوست داشتنی من... خوشحالم که حال و هوات،حال و هوای خوبیه.اینکه دلت به یاد آقای کریمان دو عالم،غریب ابن الغریب،آرامشی داره، اونقد با ارزشه،که آرامش و خوشی های دنیا پیشش هیچ و پوچه.... قدر این حال رو بدون،و مطمئن باش نگاه کریمانه ،تو زندگیت جاری خواهد بود اگه بهش ایمان داشته باشی.... و مطمئن باش مغناطیس دلدادگی تو رو به سرمنزل مقصود خواهد رسوند... مایه ی دلخوشی آنجاست که دلدار آنجاست،میکنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم... با این همه دلدادگی،دور نخواهد بود زیارت روی ماه حضرت غریب.... دم عیده...همه دنبال خونه ت ی اند...خوش به حال اونی که در پی خونه ت ی دل
باشه...مث آبجی گل من..خلوت دل مبارکت باشد..ان شاءالله که این خلوت سرآغاز بهاری زیبا و پر نشاط باشد برایت.منتظرت هستم با قلمی پر انرژی و روحیه ای سرشار از طراوت بهاری... به امید رسیدن به احسن الحال.. برای این رفیقت هم خیلی دعا کن... در پناه خدا..



چهارشنبه سوزی!!

درخواست حذف اطلاعات

همیشه وقتی میدیدم این کشورای خارجکی برا سرگرمی و تفریح و اینا مسابقه پرتاب گوجه و پرتقال و اینا برگزار می از بی عقلی و حماقت شون هم خنده ام میگرف هم حرصم درمیومد چون این همه نعمت رو ضایع می . یا این مسابقه ای که با سرشاخ میشدن و یهو ه عصبانی میشد و بسمت جمعیت حمله ور میشد میگفتم این کارا ته حماقته.جاهلیت مدرن!! حالا هر سال دم عید این چهارشنبه آ سال ینی همون چهارشنبه سوری یا بهتر بگم چهارشنبه سوزی که تبدیل میشه به مسئله مهم و روز کشور، فک میکنم که باید از جاهلیت مدرن و بی فرهنگی و حماقت جامعه خودمون حرص و تأسف بخورم.... آخه این چه کاریه دم عیدی! مگه اینا عقل ندارن آخه! اینا که به نوعی دارن با جون خودشون و ملت بازی میکنن، به چی فک میکنن واقعا، که دست به همچین حماقت هایی میزنن! بعدش همینا میان روشن فکر بازی درمیارن که برا چی جوون جوون میرن م ع حرم میشن و خودشونو تو یه کشور دیگه به کشتن میدن!! حالا آدم به اینا چی بگه واقعاااا؟؟ نکنین توروخدا این کارا رو.. مردمو دم عید عزادار نکنین..... اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...



شرمنده...

درخواست حذف اطلاعات

یه کوچولو خاطره... میگفت : در گردان ما برادری بود که عادت داشت پیشانی را ببوسد. وقتی شهید شد بچه ها تصمیم گرفتند به جبران آن همه محبت پیشانی او را غرق بوسه کنند... پارچه را کنار زدیم... پیکر بی سر او دل همه را آتش زد........ ۲۲ اسفند روز بزرگداشت .. شادی روح همه مون صلوات... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم شرمنده ایم ز دوست که دل نیست قابلش باید برای هدیه سری دست وپا کنیم... .... پ.ن : هییی هییییع آینه دیگه چجور باید بهت ثابت بشه ته بی لیاقتی هستی....



شلوغ...

درخواست حذف اطلاعات

اینجا کویره...ماه اسفند که میاد یکی در میون هوا طوفانی میشه. جارو میزنی فرداش بازم خاک و غبار....اینه که ما همیشه خونه ت ی رو میذاریم برا دو سه روز آ سال... واما امسال...همه کارام مونده...هیچکاری ن ... این چن وقت خیلی روزای سختی بودن...نمیشه نوشت...نمیشه گفت... هفته ای هم که گذشت خیلی شلوغ بود.. سخت و خسته کننده.. بابا دیروز چشمشو عمل کرد...امروز باندشو باز کرده... خداروشکر..گذشت... آخ دیروز خیلی روز شلوغ و پرکاری بود...ینی اشکم دراومد. سیاتیک کمرم گرفته!از بس س ا بودم!! خدا کنه هیشکی نیاد عیادت بابا. آخه من دس تنها.خونه هنو نت دمش!!! خسته ام.خوابم میاد... بهار....دلتنگت بودم اما یکم یواش تر بیا...




سلام بهار دلم...

درخواست حذف اطلاعات

درست تو همین روزا بود..اسفند ماه داشت نفس های آ شو میکشید.. گفتن همه تون جمع بشین...سال ۸۸..مراسم تقدیر از برترین های شهرستان تو کنکور۸۷..سالن فلان.مکان فلان... ما همکلاسیا با هم تو یه ردیف نشسته بودیم...آ ای مراسم،آقای خطیبی که اون موقع معاون آموزش پرورش بودن فک کنم،و از طرفی دبیر روانشناسی.خواستن حرفای پایانی رو بزنن،رو به همه و گفتن من میخوام یه شعریو براتون بخونم که قبلا فقط برای یه کلاسی از یه مدرسه ای که خیلی قبولشون داشتم و خاص بودن برام خوندم! گفتن اسم کلاس و مدرسه رو نمیگم...اما خودشون میدونن.... وقتی شروع به خوندن اون شعر ما همکلاسیا بچه های انسانی دبیرستان حضرت ..) بهم نگاه میکردیم و ...لبخند ریزی میزدیم..من اون جاهایی که یادم مونده بود رو همراهشون میخوندم تو دل خودم... درست مث همین روزا...که بدجور این شعر افتاده سرزبون دلم... هنوزم طعم شیرین اولین باری که دبیرمون این شعرو سرکلاس برامون خوندن یادمه...گاهی وقتی خیلی دلم از دنیا،از سردی اش،از زمستونش میگیره این شعرو برا خودم میکنم......به امید رسیدن بهار . ..بهار....بهار.... دلم میخواد این شعرو به یاد روزای شیرین نوجوونی. .به یاد دبیرمون که هم براش شاگردای خاص بودیم و هم ایشون خاص بودن اینجا یادگاری ثبت کنم و تقدیم کنم به رفقای مهربون و خاص ام... : [ هیچ جز تو نخواهد آمد هیچ بر در این خانه نخواهد کوبید شعله روشن این خانه تو باید باشی هیچ چون تو نخواهد ت د سرو آزاده این باغ تو باید باشی هیچ چون تو نخواهد رویید چشمه جاری این دشت تو باید باشی هیچ چون تو نخواهد جوشید باز کن پنجره صبح آمده است در این خانه رخوت بگشای باز هم منتظری؟ هیچ بر در این خانه نخواهد کوبید و نمی گوید برخیز که صبح است بهار آمده است خانه خلوت تر از آن است که می پنداری سایه سنگین تر از آن است که می پنداری داغ، دیرین تر از آن است که می پنداری باغ، غمگین تر از آن است که می پنداری ریشه ها می گویند ما تواناتر از آنیم که می پنداری هیچ جز تو نخواهد آمد هیچ بذری بی تو روی این خاک نخواهد پاشید منی کوت نخواهد گردید هیچ کجا چرخی بی چرخش تو هیچ کجا چرخی بی چالش و بی خواهش تو بی توانایی شه و عزم تو نخواهد چرخید اسب شه خود را زین کن تک سوار سحر جاده تو باید باشی و خدا می داند و خدا می خواهد تو خ باشی بر پهنه خاک نازنین داس بی دسته ما سالها خوشه نارسته بذری را بر می چیند که به دست پدران ما بر خاک نریخت ک ن فردا من کشته امروز تو را می جویند خواب و خاموشی امروز تو را در حضور تاریخ در نگاه فردا هیچ بر تو نخواهد بخشید باز هم منتظری؟ هیچ بر در این خانه نخواهد کوبید و نمی گوید بر خیز که صبح است بهار ده است تو بهاری، اری خویش را باور کن] (شعر از مجتبی کاشانی) پ.ن : بالا ه بهار رسید... بالا ه رسیدی.. بهار دلم.. دلتنگت بودم...به اندازه ی این سه فصلی که نبودی... نمیدونی این پاییز و زمستون با من چه .... بهار دلم...سلام... ماه رجب سلام... سلام گلهای یاس و محمدی.. سلام جوونه های سبز امید و توکل... سلام بارونای رگباری و دیوونه ی بهاری... خداروشکر تموم شد این چشم انتظاری.. خوش اومدی...ای شیرینی شهد عسل ها.. خوش اومدی... پ.ن: هلول ماه رجب و میلاد محمد باقر علیه السلام و رسیدن بهار دلها مبارک...



غنچه ی نو رسیده... :)

درخواست حذف اطلاعات

بعضی اسم ها هست که میشه اولش رو گل گذاشت و با گل صدا کرد من عادت دارم اسم بعضی رفقا رو اینجوری صدا بزنم،مث گل مریم،گل زهرا،گل فاطمه،گل نرگس،گل لیلا.. خب معلومه که اون رفقا خیلی برام گل هستن که اینجوری صداشون میکنم مث رفیقی که برام یه آبجی بزرگ و بامرام و بامعرفته: "گل مریم جانم.." اون زمان که من اول دبیرستان بودم،و بابا میرفت خوابگاه های آزاد شهرمون جماعت میخوند. منم باهاشون میرفتم!آخه دوست داشتم محیط خوابگاه رو ببینم از نزدیک،با دانشجوهایی که از شهرای مختلف و دور و نزدیک اومده بودن آشنا بشم!! خب اون موقع ها و نیز بعد از اون و در دوران خوابگاهی-دانشجویی خودم،روابط عمومیم خیلی بالا بود.. تو همین رفت و اومدهای خوابگاهی برا جماعت،من کلی رفیق پیدا ... اولین ی که باهاش رفیق شدم و کلی باهم عیاق شدیم و حتی مهمون همیشگی اتاقشون شدم همین آبجی مریم گلم بود... بابا اول برا خوابگاه ولایت 1 میخوند و بعد میرفت ولایت3.گل مریم ولایت 1 بود... اونا که تموم میشد من با مریم میرفتم اتاقشون،تا بابا اون یکی ساختمونو بخونن. هنوزم که هنوزه شماره اتاقشو یادمه.... اتاق 42 ! هم اتاقیاشم بچه های بامعرفت و خوش برخوردی بودن...لیلا...فروغ...زهرا و اون یکی زهرا... من خیلی شبا رو اتاق مریم بودم.باهم چای میخوردیم..حرف میزدیم...شوخی میکردیم... دردو دل میکردیم... این درحالی بود که اونا همشون با من چندین سال اختلاف سنی داشتن و بزرگ تر از من بودن.اگه شبی مراسم داشتن باهم میرفتیم مراسمشون.مث جشن سوم داد مشهر،مث ایام فاطمیه یا مولودی خونی هاشون...بعضی شبا بابا با سرویسشون میرفتن و من میموندم تا آ شب و بعد برام ماشین میگرفتن. مریم برام خیلی عزیز بود،وقتهایی هم که خوابگاه نمیرفتم یا تعطیل بودن،بهش زنگ میزدم باهم حرف میزدیم. بااینکه مریم سال بعدش فارغ حصیل شد و رفت اما رفاقت ما همچنان ادامه پیدا کرد...اونقد که همیشه تولدشو یادم مونده و برام یه روز خیلی خاصه! و تا اونجا که تونستم بهش تبریک گفتم. 19 اردیبهشت....سال دوم دبیرستان بودم فک کنم دقیق یادم نیس،اما یه سالی تو اردیبهشت با برو بچه های اتحادیه ی انجمن های ی دانش آموزان شهرستان رفتیم دیدار حضرت آقا... دیدار سراسری بود.19 اردیبهشت...شب قبلش تو یه اردوگاه نزدیکای حرم ن بودیم... شب تولد مریم بود...من با تلفن کارتی ای که اونجا بود به مریم زنگ زدم و تولدشو تبریک گفتم... کلی ذوق زده شد...اونقد که حد نداشت و باورش نمیشد من از تهران بهش زنگ زدم برا تبریک.... یا اون روزی که از خوابگاه بهش زنگ زدم و باز هم باورش نمیشد بعد این چن سال و دانشجو شدن من، من هنوز تولدشو یادم باشه.....درست مثل من...که باورم نمیشد... پنجشنبه ظهر به چن تا از رفقا پیامک تبریک عید دادم از جمله گل مریمم... بعد از ساعتی جواب داد درحالیکه در تب و تاب دردی شیرین به سر میبرد.... و گفت که آذین دختر کوچولوش قراره داداش دار بشه و کلی ماس دعا داشت برای راحت بدنیا اومدن گل پسرش... تو بین ن ردو بدل پیامک ها یهو گفت پیشاپیش تولدتم مبارک... و من وارفتم به معنای واقعی کلمه...باورم نمیشد که با اون همه درد و دل نگرونی و مسائل خاص اش تولد منو یادش مونده باشه... آخه چقد با مرام چقد با معرفت چقد عزیز و دوووووست داشتنی............. گل مریمم بعد یه روز تحمل درد،ساعت چهار بعد از ظهر درست یه روز قبل تولد من گل پسرش بدنیا اومد... قدم نو رسیده اش مبارک... خدایا این رفاقت رو برامون همیشگی نگه دار... پ.ن : خب بله دیگه... بهار رسید..درخت ها جوونه زدن..شکوفه دادن..گل ها غنچه ..بعضی غنچه ها گل شدن.. بعضیا در راه گل شدن هستن..مث چن تا ازغنچه های گل محمدی باغچه ما که فک کنم همین فردا گل بشن... من دقیقا الان نمیدونم جزو کدومشونم احتمالا همون غنچه که فردا گل میشه احتمالا نه! دیگه حتما! (جالب اینکه امسال روز تولدمم دقیقا شنبه شده،ینی دقیقا همون روزی که بدنیا اومدم!)از اینکه بهار زندگیم با بهار طبیعت خدا دقیقا یه زمانه،خداروشکر میکنم... تولد در بهاران بزرگ ترین لطف خدا ست برای من... هرچند که همیشه گفتم و میدونم که هیچوقت برای خدا گل نبوده ام... گل که هیچ...اما ای کاش مث بارون بهاری رگباری باشم...که اگه بخوام ببارم دیوونه وار ببارم.... بارش بارون تو بهار یه جور دیگه اس.. ینی بارونای بهاری رگباری میبارن...دیدین؟! دیوونه وار...باهاش قرار مدار امسالو گذاشتم...عهد بستم هر روز امسال رو پای سفره دعای عهد مولا و زیارت عاشورای اربابم بشونتم..الهی که منو لایق این عهد بدونه.... کاش مث بارونای بهاری اش،دیوونه ام کنه... (حاج حسین...دلم برای اون گریه ی انقطاع که همیشه برامون ازش میگفتی تنگ شده... یادته گفتی برای آقا دیوونه وار بیاین تو میدون؟ اون روز بعد از ظهر تو ساختمون ستاد مرکزی راهیان نور.. یادته گفتی اونا خون دادن...ما اشک بدیم... خوب گفتی؛ که ما خیلی عقبیم تا بال بال زدن ... گفتی فقط دست پس نکشین! حاج حسین ... من هنوز اندر خم یک کوچه ام......)



برای امروز

درخواست حذف اطلاعات

روز میلاد المؤمنین علی بن طالب حیدر کرار و روز پدر بر همه خاصه همه ی پدران عزیز مبارک... این گلای محمدی واشده ی باغچه ما و گلهای یاس تقدیم به رفقا... خاصه سارایی بانوی عزیزم که دلش گل محمدی میخواست... http://s8.picofile.com/file/8322710800/img_20180331_130258.jpg http://s9.picofile.com/file/8322711100/img_20180331_131711.jp http://s8.picofile.com/file/8322711368/img_20180331_130644.jpg این گلای محمدی رو هر روز می چینم پ ر میکنم میشورم خشک میکنم، بعدش با چای دم میذارم.... پ.ن : از همه رفقای عزیزم ماس دعای فراوان دارم...بشدت محتاجم..



قصه ی دلبری ...

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم چرا.. اما از دو سه ماه پیش فکرش افتاده بود توی سرم... همش با خودم میگفتم باید برای چهاردهم فروردین یه متن بنویسم..جمله ها گهگاهی توی ذهنم صف میکشیدن... متنی که اصلا نمیدونستم از کجا و چطور... با خودم طرح عنوان هم کرده بودم از همان موقع... "دلبری...." اما خدا شاهده که الان اصلا نمیدونم چطور اینطور شد.. اینکه دو شب پیش ابجی سر سفره شام بهم بگه کتاب خاطرات همسرشهید محمد خانی رو خوندی؟! لقمه مو قورت دادم و گفتم شهید محمدخانی؟؟بذار یادم بیاد کی بود! مکثی و گفتم آها!شهید محمدحسین محمد خانی که داشجوی یزد بود... شهید م ع حرم!!گفت آره... اهل تهران اما دانشجو و داماد یزد بوده... طوری از کتاب شهید و خاطرات همسرش حرف میزد که دلم میخواست همون موقع کتابو داشتم تا بخونمش.... پرسیدم اسم کتاب چیه؟ گفت : "قصه ی دلبری" ماتم برد..شوکه شدم... ازش خواستم هرچه زودتر کت که دستش بود رو برام بیاره... امشب کتاب قصه ی دلبری به دستم رسید...باورم نمیشه که کل کتاب رو همین امشب تموم ! هرچند ابجی از جذ ت فوق العاده ی کتاب گفته بود....اما واقعا برام غافلگیر کننده بود... برای هر ی که این کتاب رو بگیره دستش غافلگیرکننده اس... مث یه رمان عاشقانه میمونه.. جوری پای کتاب زمین گیر میشی که خودتم باورت نمیشه... خاطرات یه دانشجوی دختری که از یه جوون متنفر بوده و بعد .... اینجا اینکه چرا دلم میخواست برای چهاردهم فروردین متنی بنویسم... ساعت چهار صبح چهاردهم فروردین 94 مصادف با وفات ام البنین علیها السلام شهید حاج جواد علی حسناوی معروف به فرمانده جواد ( اینجا ) ، به شهادت رسید... فرمانده جواد خیلی خیلی به حضرت ام البنین ارادت داشت و در روز وفات ایشون هم به شهادت رسید.. نمیدونم الان چی بنویسم...چون تمام ذهنم الان تو کتاب قصه ی دلبری غرقه... همه ی اون جمله های چن ماهه انگار از ذهنم رفتن... فقط... یاد دلبری...یاد اون جمله هایی که.... "... تقصیر میثم بود...دلش هوای رفتن کرده بود... . . دنیا مث سایه ی دیواریه که زود تموم میشه...دنیا جای موندن نیست... شهادت مث بو یه گل خوشبوئه...اینارو تو گوشم تکرار میکردی...اما من الان اینا رو نمیفهمم... تو دیگه به من نگاه نمیکنی...من اینو میفهمم..قرار ما این نبود میثم...کمکم کن... . انقد دلبری کردی براش تا تو رو برد پیش خودش.... . به هم قول داده بودیم از دلتنگی برا همدیگه ننویسیم..باشه منم نمینویسم... هنوز نتونستم از این دنیا دل م..طوبا جان! تا تو راضی نشی من شهید نمیشم...طوباجان!تو برام دعا کن.. . . فهمیدم چرا چشماتو چهار بار باز و بسته کردی!آ ش دل کندی.عند ربهم..یرزقون...بهت حسودیم میشه میثم.. . . وقتی قرار است مرگ گردنبندی زیبا بر گردن دختر زندگی باشد، دربرگرفتن آنهم مثل نوشیدن شیر از مادر است... همانقدر گرم..همانقدر گشوده به دنیایی دیگر پر از شگفتی.. و بوییدن گل سرخ در لحظه ی شکفتن، آرامش ابدی است.... " " دلبری" رو دوست دارم... اما داستان زندگی شهید محمد خانی برام انقدر و انقدر و انقدر جذاب و فوق العاده بود که دوست داشتم کارگردان بودم و ازش میساختم برای جوونایی از نسل خود شهید... رفقا حتما و حتما این کتاب رو گیر بیارین و بخونین... چون قصه ی دلبری این شهید از همسرش خیلی جذابه..و بعد ادامه راه... "پا به هستی چو نهادم همه ی هستی من وقف دلبر شد و خود نقطه ی پرگار شدم" قسمتی از دلنوشته ی شهید محمدامین کریمی شهید م ع حرم... "بسم رب ال و الصدیقین هنوز هم انی هستند که بوی باروت را بر بوی عطر ترجیح میدهند... دیدم انی را که از سیم خاردار نفس گذشتند تا از حق الیقین به عین الیقین برسند... نمرده اند انیکه برای دیدن روی حسین علیه السلام مرگ را به بازی میگیرند... و مگر نه آنکه را آفریده اند تا اشک هایمان برای حسین علیه السلام جاری شود... آری...آری واسطه هستند بین ما و انچه نمیبینیم... به وضوح میبینیم که تنها، هستند که شهید میشوند و ما قبرستان نشینان عادات سخیف تنها از شهادت نامی شنیده ایم... پس ای شهید!ای آنکه در کنار مولایمان حسین در خلد برین به ما خاکی ها تبسمی داری دستی برآر و ما را از این منجلاب بیرون کش و اما ... اما عاشق از رجز خواندن ها به سرّ نی پی میبرد و عاقل از رشادت هاییت در تدمر،حلب و غیره متحیر میماند... ما به وضوح یافتیم که تنها هستند که شهید میشوند.... " منظومه ی دلبری فقط محورش ح کجا برم جز مسیری که آ ش ح بهشتی رو دوست دارم که میگن درش ح چطور نخوام اون خ که مظهرش ح رجب و ماه شعبان رمضانم حسین جان... برا ماه محرم بیقرارم به قرآن .... "حسین جان... " رفقا ... هرکی کتابو گرف خوند،بعدش بیاد نظرشو بگه.. ماس دعا... یاعلی



میباره بارون...روی سر مجنون.......

درخواست حذف اطلاعات

ی اااااال منتظرش بودم... بالا ه اومد... با دست پر اومد... بارون رگباری و دیووووونه ی بهاری... بارون مهربونم... بارون،اصل اصلش بهار با ش خوب و قشنگه. زمستون که صفایی نداره! بارون باید وقتی بباره که همه درختا سبز سبز باشه، گلای یاس باغچه با بارونایی که روشون سرازیر میشه عطرشون پخش بشه تو هوا... مث امروز... از ظهر چندین بار رگباری بارون گرفت و دیوونه وار بارید...هربار مثل بچگی هام از جام مث فشنگ میپ وسط حیاط...بساط کاهو و شیره و رب انار به راه و مامان بابا رو نشوندم کنارش... با صدای ترق ترق خوردن بارون روی شیشه گلخونه ،برای چندمین بار دویدم بیرون... خیلی حس قنگی بود...کلی صفا با این بارونای رگباری... خورشید وسط آسمون بود...کنارش چن تا ابر که دلشون میخواست تا نفس دارن ببارن... دیدن صحنه ای که خورشید تو آسمونه و بارون داره دیوونه وار روی درخت و گلای باغچه میباره،نهایت عشقه...کلی زیر بارون خیس شدم...نفس کشیدم... درست مثل نفس کشیدن این سبزه ها و ...خورشید با چشمای دلنوارش داشت من و ابر دیوونه رو نگاه میکرد... منی که داشتم میباره بارون روی سر مجنون رو هم می شندیدم............. و دلم پر کشید برای اون خیابون رویایی... چقد دیوونگی با این بارونای بهاری میچسبه.... این دیوونگی ها دنیاییه برای خودش.......خورشید مهربون دلم.. ممنون که همیشه هستی...حتی وقتی ابری دلش هوای با کنه و بخواد برات دیوونگی کنه... ممنون که همیشه حواست به من هست...اما بهاران بیشتر... دلم برات پر میکشه...کاش پیشت بودم و بارون دیوونه ی بهاری کنار تو رو نفس میکشیدم... به بابا میگم چقد ما خودمونو بند کردیم به این خونه و زندگی.. بهش میگم اگه به من بود جمع می میرفتم ... شب و روزمو تو بین الحرمین میموندم.... کاش یه کبوتر بودم... سبکبال ... راحت پر میزدم به سمتش .....یا نه... ابر بودم... ابر دیوونه ی بهاری....... تا نفس داشتم میبا براش......... بیاد روزی که دریغ د................................. خورشید مهربون دلم....بخدا دلم برات تنگه...تنگ............ پ.ن : معصومه... با این چن بیتی که ب برا پست قبل نوشتی، امروز تو این باروون کلی یادت ......... "وقتی که دلت پیشِ ی گیر کند
باران بزند ، باغچه را سیر کند .....

دلتنگ شوی ،کوچه به کوچه بروی
او عشوه کند ،ناز کند ،دیر کند ..!!

در چشم بهم زدن شبی خواهی دید
در آینه ، این عشق تو را پیر کند .. .!! "من دلمو بند زدم به لیلا ترین لیلا...... حقا که مرادی و مریدت شده ام من حقا که تو خورشید زمینی و زمانی حاشا که به غیر از تو ی در دلم افتد هم سرور و هم بی سر و هم عین و عیانی.... خدایا!شکرت... الحمدلله



غرق دلتنگی ام...

درخواست حذف اطلاعات

هیچ بعید نیست این روزها در آسمان، آوینی مشغول ساخت مستندی از صیاد باشد! والله حتی با خیالش هم می توان مات قلم آوینی شد و قدم صیاد! و مگر اقلا در این ابات که نامش دنیا باشد، کم خوانده ایم جوهر آن قلم را و گوهر آن قدم را؟! تو فکر می کنی مستند آوینی درباره صیاد، آن هم در بلندای سپهر، با چه جمله ای شروع می شود؟! تو فکر می کنی الان، کجای این سماوات، خیمه زده اند آوینی و صیاد؟! تو فکر می کنی دل حاج قاسم، چه غوغایی بود وقتی خبر شهادت این دو را، آن هم بعد از «روزگار جنگ» یعنی در «جنگ روزگار» شنید؟! تو فکر می کنی پای تابوت سه رنگ منقش به نام «الله» آوینی و صیاد، چه قیامتی بود در دل حضرت آقا؟! تو فکر می کنی چرا انقلاب، در تشییع پیکر آوینی حاضر شد؟! تو فکر می کنی چرا ، بوسه زد بر تابوت صیاد؟! تو فکر می کنی سالگرد هر شهیدی، چه می گذرد بر روح ملکوتی آن شهید؟! تو فکر می کنی آن سوی هستی، قصه چیست؟! تو فکر می کنی چه حالی داشت آوینی، آن دم که خدا بر قلمش جاری کرد؛ «ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای! دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب، بیرون کش»؟! تو فکر می کنی چه حالی داشت صیاد، آن دم که خدا بر قدمش، مرصاد را جاری کرد؟! تو فکر می کنی «زمان، بادی است که می وزد؛ هم هست و هم نیست» یعنی چه؟! تو فکر می کنی خضوع و خشوع و فروتنی و اشک صیاد یعنی چه؟! تو فکر می کنی آوینی و صیاد، الان زنده ترند یا دهه ۶۰؟! تو فکر می کنی «بل احیاء عند ربهم یرزقون» دقیقا یعنی چه؟! تو فکر می کنی محل شهادت آوینی و صیاد، مشخصا کجا بود؟! فکه؟! فرمانیه؟! اصلا فکه کجا و فرمانیه کجا! قلم کجا و گلوله کجا! دوربین کجا و اسلحه کجا! میز تدوین کجا و سنگر فرماندهی کجا! ظاهرا به یکدیگر نمی خورند لیکن در باطن این عالم، رازهایی است که به قول قلم آوینی و به شهادت قدم صیاد «جز به بهای خون، فاش نمی شود»! آری!«در عالم، رازی است که جز به بهای خون، فاش نمی شود!» برای خدای آسمان و زمین، فکه و فرمانیه ندارد! کافی است اراده کند تا آوینی و صیاد، به بهای خون، پی به راز آفرینش عالم ببرند!
پس صحبت مین و منافقین نیست! خدا می خواست بالاتر ببرد مقام آوینی و صیاد را! خیلی بالاتر! خدا می خواست همه بشناسند صاحب آن صدای شیدا را! و آن قنوت صائب را! اینکه آوینی که بود! و صیاد که بود! من که فکر می کنم؛ «خدا بود و دیگر، هیچ نبود»! من که فکر می کنم بعد از شهادت، تازه شروع می شود کار خدا با شهید! این تهمت های سرشار از انحراف نیز بگذرد! تو محبوب تر خواهی شد حاج قاسم! گذشت روزگاری که نمی شناختیم صدای آوینی را! و صوت صیاد را! آن؛ وقتی که فتح را روایت می کرد! این؛ وقتی که قرآن را تلاوت می کرد! آن؛ وقت جنون! این؛ وقت مجنون! زمین، هنوز هم، هم مین دارد و هم منافقین، لیکن خدا بر درجات آوینی و ستاره های صیاد افزوده است! هیهات! نخواهد مُرد انقلاب ی، مادام که «قلم آوینی» را دارد و «قدم صیاد» را! اگر نزد خدا، شهید «بل احیاء عند ربهم یرزقون» است، تو فکر می کنی انقل که آوینی و صیاد را پرورش داد، تنها می گذارد خدا؟! اگر قرار بود آوینی با مین بمیرد و صیاد با منافقین، که خدا «خدا» نبود! اگر قرار بود «قایق عاشورا» بعد از خیبر و بدر، خالی از مرد نبرد شود و دیگر پارو نخورد، که خدا «خدا» نبود! اگر قرار بود حاج قاسم در همان کربلای ۵ بماند و هرگز به کربلا نرسد، که خدا «خدا» نبود! اگر قرار بود جمله مشهور «شهید علی چیت سازیان» فراموش شود، که خدا «خدا» نبود! بنازم به خ که آوینی را آفرید! و صیاد را! بنازم به خ که با بردن سرخ این ۲ شهید در چنین روزهایی، الی الابد ماندگارشان کرد در تاریخ! آن منافق، توهم زده بود می تواند صیاد را از ما بگیرد! اما بنازم به مکر خدای لاشریک که زحمت شهرت شهید محسن حججی را عدل انداخت گردن تکفیری ها! کاخ فرعون لابد خیلی بزرگ بود، لیکن نه برای خدا! خدا خواسته باشد، اصلا موسی را در همان کاخ، بزرگ می کند! دوربین و اسلحه ۲ ابزار دشمن بودند برای براندازی انقلاب اما خدا از آنجا که کارش را بلد است، دوربین را داد دست آوینی و اسلحه را دست صیاد! دشمنان اگر مستندی بهتر از «روایت فتح» دارند، رو کنند! و اگر فرمانده ای باهوش تر از « مرصاد» دارند، رو کنند! بزرگ برای ژنرال پترائوس لابد مستندهای زیادی ساخت اما خدا، ژنرال نگون بخت یانکی را محو کرد زیر سایه نام حاج قاسم! آوینی مرده یا صیاد؟! فهمیده یا حججی؟! نه! مرگ اگر شهادت باشد، آغاز حیات طیبه شهید است! و سال ها پیش در همچو ایامی، خداوند منان، باز کرد پر پرواز آوینی و صیاد را! ما استقبال می کنیم از قفس ویران! بسم الله مَجراها و مُرساها.. (یادداشت حسین قدیانی در رو مه وطن امروز) منبع:سایت مشرق پ.ن: این چن روز خیلی دلم میخاست برا شهید آوینی و شهید صیاد متنی بنویسم..اما نشد.. این یادداشت حرف دل ما نیز بود... امشب واقعا و واقعا دلم برا حرمین کاظمین پر میزنه... حرمین کاظمین خیلی آرامش داشت... با اینکه وقتی ما سه سال پیش رفتیم به لحاظ امنیتی ترس و دلهره باید میداشتیم اما...کاظمین....حرم آشنای ما ایرانیابود.. حرم حضرت موسی بن جعفر بابای رضا...حرم جواد پسر رضا...کلا کاظمین همش یاد رضا همراه آدمه... دلم برا کبوترای حرمشون پر میزنه.... اون شب آ ...نشستیم به نون ریز برا کبوترای حرمین کاظمین... بیاد کبوترای رضا... چه آرامشی داشت اون شهر... خدایا!دلم غرق شده... غرق دلتنگی ام..... خدایا! خسته ام.... صدامو میشنوی....... .... یاموسی بن جعفر...یا کاظم...



جوونه زدند...

درخواست حذف اطلاعات

اینطور که داره پیش میره امسال توی باغچه نه از چمن گلهای یاس خبری هس و نه از گلهای محمدی... نه از گل های ختمی...نه از لاله عباسی... آخه این مرغ ها همه ی خونه رو زیرو رو !دیگه باغچه که دیگه....چی بگم والا! مامان گف اینجوری نمیشه....هفته پیش اومدیم دوتایی با هم تو دو سه تا گلدون گل ختمی و نعنا کاشتیم... تو این سبدهای میوه ای هم ریحون و شاهی ...کلی استرس داشتم که نکنه نشه و این حرفا. حالا چن روزه جوونه زدند... :) اگه این پروژه با موفقیت تا آ پیش بره ما در امر اقتصاد مقاومتی قدم هایی هرچند کوچک برداشتیم! و من از این بابت بسی بسیار خوشحال هستم.... :) خب ما کلی گلدون و گل داریم توی گلخونه. اما تا حالا برا کاشت سبزی خونگی توی گلدون و سبد کاری نکرده بودیم. چون باغچه بود... هرچند باغچه هم ... هیییی...هرچند وقت یکبار دچار چشم زخم شد و یکی یکی محصولات غذایی خونگی ازش حذف شد رسما!! واقعنی!!! به هرحال الان همش دعا میکنم زحمات مامان به هدر نره و ما باز هم بعد چن سال بتونیم سبزی خونگی استفاده کنیم که این امر در جهت اه عالی این کشور و نظام محسوب میشه!!!!! :) ینی همون اقتصاد مقاومتی که حضرت آقا جانم به فداش بهش سفارش مؤکد دارند... بهله... :)) گفتم اقتصاد مقاومتی! آقاسید بابای نرگس سادات یه شعری دراین باره گفتن برا گروه سرود که من شخصا خیلی خوشم اومده ازش... ملت هم کلی خوششون اومده و هرجا برا اجرا رفتن مردم سرود درخواستیشون همین "اقتصاد مقاومتی" هس :)منم اینجا هم شعرشو میذارم هم سرودش رو... سرود اینجا: دلم تنگه ز کردار زمونه / امیدم به صفای مردمونه شبیه خوشه های زرد گندم / تو طوفان خم میشه اما میمونهتو معروفی به "فکر اقتصادی" / برای ک جونت رو دادی "قناعت" پیشه کردی این همه سال / تو دوران گرونی و ادی به کوری چشای دشمن خود / تنور گرمتو روشن نگه دار اگه تحریم ها باشه نباشه/دلت قرصه به لطف رب دادار به جا دنبال این و اون دویدن / برای لقمه ای نون درآوردن بیا دستاتو روی زانو بگذار / نگن این یزدی ها هم کم آوردن تو که از زیر سنگ هم آب آوردی / برای شهر دُرّ ناب آوردی بیا یکبار دیگه یاعلی کن / تو که در اوج تحریم تاب آوردی "قناتت" هم اگه تر باشه یا خشک / عرق رو پیشونیت چون عنبر و مشک همه میگن "قنوتت" کارسازه / برادر "چشمه ی چشم ات" نشه خشک ..... .حدود یک ماهی تلفن ثابت خونمون قطع بود... تو این مدت یه نفس راحتی کشیدیم ما!!! از چه جهت؟؟ خب... آخه به طور میانگین روزی نبود که ملت زنگ نزنن و نگن حاجاقا استخاره!! ینی منم رسما حاجاقا! چن تا استخاره میخواین؟کی برا جواب زنگ بزنین!جواب چیه! و از این حرفها!تو این مدت هرچی به همراه بابا زنگ میزدن...خونه که تلفن قطع بود خب. خدا بگم اون شیر پاک خورده ای که تعریف استخاره بابا رو کرده پیش بقیه چی بشه! آخه خیلیا میگن استخاره های بابا جوابش رد خور نداره! یه بار یه بنده خ به بابا زنگ زد و ازش کلی تشکر کرد و گفت رحمت به اون شیری که خوردی... بابا خیلی شرمنده و خواهش میکنم این حرفاو بعدش قضیه رو پرسید که چیشده.. اون بنده خدا گفته بود چندین بار برا ید یه زمین ازتون استخاره میگرفتیم و هربار بد میومد.. با اینکه موقعیت اون زمین خیلی خوب بود اما هربار بد میومد...بعد چن ماه متوجه میشن اون زمین یه مشکلی داشته و قرار بوده سرشون کلاه بره اگه می یدن، ینی طرف قصد داشته اون زمینو به چن نفر بفروشه انگار،دقیق یادم نیس چی بود موضوع. بهرحال اون بنده خدا،بابت اینکه مال باخته نشده بودن خیلی خوشحال بود... حالا امروز که تلفن درست و وصل شد،اولین تماس!!بازم استخاره....... خدایا!بابت اینکه راهی برا گشایش امورات مردم دست بابا گذاشتی شکر،اما کاش مردم کمتر دچار سردرگمی و اینا بشن... اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا... . یه شهید گمنام 18 ساله امروز آوردن شهر...قراره تو دانشکده علوم قرآنی دفن بشه.... کاش بهم اجازه بده بتونیم بریم معراج ال دیدنش.... هرچند میدونم که..... پارسال همین موقع ها بود که بازم تو شهر بوی عطر شهید گمنام پیچیده بود... ایام فاطمیه................ (.برای رفیق خوبم: سلام سارایی جانم..خوبی آبجی؟قسمت نظرات وبت رو بستی...خوبی؟ احوالات؟ حال دلت خوبه؟ چرا نوشتی پایان؟؟دلم گرفت....ان شاءالله که صاحب خونه ات به دلت نظر خیر داشته و داره... و ان شاءالله که نبینم قلم زمین گذاشته باشی.... برات بهترین ها رو آرزو میکنم....و بسیار محتاج دعای خیرت هستم.... در پناه آقای کریمان دو عالم....)



به تار مویی بنده کارم..

درخواست حذف اطلاعات

شب تاریک و بیم موج و گرد چنین هایل.............. خدایا!دلم برات تنگ شده......................دلم میخواد صدات کنم.......اسمت رو داد بزنم............. خدایا..... یا الله ...یا رحمن...یا رحیم...یا طبیب من لا طبیب له............. خدایا................................ .صلی الله علیک یا اباعبدالله...



گر عشق نباشد،به چکار آید دل؟

درخواست حذف اطلاعات

گر در ره دوست پایدار آید دلبر مرکب مقصود سوار آید دلگر دل نبود، کجا وطن سازد عشقور عشق نباشد، به چه کار آید دل؟ از وقتی که عشقم شدی از هرچی عشق بیخودی دلسیرم دلسیرم حسین دنیا خیلی دورم زده آرومم کن حالم بده از دنیا دلگیرم حسین دلگیرم حسین من بی تو میمیرم حسین از این در مگه جای دیگه میرم حسین ای جونم حسین خیلی بت مدیونم حسین قبل از تو عشق اینطور نبود برگشتن کار حر نبود تو خواستی برگشت،حسین صدقه سر مادرت هرکی اومد پشت درت با دست پر برگشت حسین میدونم چطور ارفع رأسک گفتی به حرگفتی با منی دیگه یک لحظم غم نخور ای جونم حسین خیلی بت مدیونم حسین.... هرکی دوستت داره آقا دوست داره باشه کربلا کربلا...کربلا...کربلا... کرب و بلا میخوام همین.... مخصوصا هرسال اربعین کربلا ......کربلا.....کربلا مکتب کربلات،اربعین زینب کربلاستاز حال دلم معلومه هرشب کربلاست.......... ای جونم حسین....... خیلی بت مدیونم حسین...... حسین..... دیروز بابا رفت بسیج دانشجویی. مسئول بسیج،پرچم حرم حضرت رقیه سلام الله علیها رو که یکی از م عین حرم میبد با خودش از آورده بود رو داد به بابا آورد خونه، یه چند ساعتی خونمون بود.... چقد خوشبو و ناز بود..... جای رفقا خالی.... فدات بشم رقیه جانم.... صلی الله علیک یا ابا عبدالله....



چشم شب روشن...

درخواست حذف اطلاعات

ما بچه های ادیان و عرفان، تو درس تخصصی ای داشتیم به اسم متون عرفانی به زبان فارسی! 6 واحد بود! ینی سه تا دو واحدی! مربوطه،جناب عباس علیزمانی بودن (دانشیار گروه فلسفه دین تهران) ایشون عاشق مولانا بودن!ینی عاااااااااااااشق! برا همین به خواسته ایشون متون 1 و 2 ینی چهار واحدشو مولانا و مثنوی خوندیم.... این بیت مولانا رو زیاد میخوندن برامون " سجاده نشین با وقاری بودم / بازیچه ک ن کویم کردی " خیلی با مولانا حال می ، اما خب ما طاقتمون طاق شد و همه بچه های کلاس به اتفاق ازشون خواستیم متون 3 رو حافظ بخونیم...کلاس خوبی بود.... هم مولانا هم حافظ خونی ها... خوبی بودن برامون هرچند خیلی سخت گیر بودن... بعد که اومدم خونه،گهگاهی جناب رو تو برنامه های گفتگو محور شبکه چهار میدیدمشون و کلی ذوق می ..... :) درست مث همین چن هفته که ایشونو دیدم... شب ها میان چشم شب روشن! شبکه چهار!و این بحث جالبشون .... چهار و سه هفته پیش خیلی گذرا برنامشونو دیدم و متوجه شدم بحثی ثابت رو دنبال میکنن... هفته پیش نصف بیشترشو دیدم و بم وسط نق و نوق های نرگس سادات،ذوق می ... بحث ثابتشون راجع به عشق هست... بحث فلسفی... ب راجع به عشق و فضیلت گفت و گو ... شروع برنامشون هم با اتی از مولانا بود..... :) کلا بحثشون برام خیلی جالبه... جالبه که هم از سقراط میگن هم از قرآن و حدیث و مولانا و حافظ و .......... ایشالا که بشه بتونم ادامه برنامه ها و مباحث شونو پی بگیرم.... پ.ن : دلم برا مثنوی خوندن ها و حافظ خوندن ها تنگ شده.... تنگ..... .یه چن روزی هس نرگس سادات و آبجی اینجان... نرگس تو 24 ساعت حدود 16-17 ساعتش بیداره! تو این 16-17 ساعت ز له اس! ینی ز له!!تو خوابم پس لرزه! :/ الانم هنو بیداره!!!! دیوونه ام کرده :) این جمله ی زی زی گولو رو یاد گرفته همش زبون میریزه و تکرار میکنه! مامانش براش قصه ی رقیه و آب آوری حضرت عباس رو گفته، وقتی خودش همونو برات تعریف میکنه،روضه ی مجسم ه.... پ.ن : دوباره خواب دیدم دارم میرم کربلا.... چیکار کنم من؟؟؟؟ کربلا .......... چیزی به ایام فاطمیه نمونده..... صلی الله علیک یا اباعبدالله...



سوخت پروانه اگر،زاتش جانانه بسوخت...

درخواست حذف اطلاعات

وقت اذان ظهر بود،صحن جامع رضوی با مادر و آبجی نشسته بودیم تو صف . یک آن دیدیم که یه پروانه خیلی قشنگی بال بال زنون اومدو نشست رو کیف دستی آبجی که ت و پرت های نرگس سادات توش بود. اون کیف سرتاسرش طرح و نقش گُلهای رنگارنگ و ناز بود. من و ابجی حیرت کردیم از اینکه این پروانه کجا بود یهو وسط اون جمعیت،پر زد و اومد رو طرح گل روی کیف.... حتی خانومی که کنار ابجی نشسته بود چ از تعجب گرد شده بود! واقعا برامون جالب بود.پروانه ی بیچاره ضایع شد! خب به هوای گل اومده بود اما اون فقط طرح و نقش گل بود!نه خود گل... بعدش که دید خبری از گل معطر و با طراوت که فک میکرده و دیده بوده نیست، پر زد و رفت... پروانه ی خیلی قشنگی بود. حیف که گلی که میخواست گل نبود... پروانه ها دنیای عجیبی دارن،اینو با یه کم جست و جو درباره ی پروانه ها فهمیدم..... پروانه ها عاشق گلها هستند و به طور عجیبی برای گلها فایده دارند... جالبیش اینه که اول اولش یه کرم هست که پیله میکنه دورخودش و بعد پروانه میشه... (یه کلیپی دیدم درباره پروانه شدن کرم ابریشم از زبان حسن عباسی،برام خیلی جالب بود.. اینجا و یه کلیپ از لحظه تبدیل شدن کرم به پروانه: اینجا ، فتبارک الله احسن الخالقین... ) یادش بخیر بازی دوران بچگی" شمع گل پروانه " یاد قصه ی شمع و گل و پروانه،قصه ی سوختن پروانه.... خیلی جالبه که در طبیعت پروانه عاشق گل هست اما تو ادبیات ما، پروانه عاشق شمع هست...اونقد دور شمع بال بال میزنه تا میسوزه و خا تر میشه... ( عشق یکرنگی تقاضا میکند این روشن است ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را جامی سرزنش هرگز مکن در عاشقی پروانه را صحبت از عقل و د جانا مکن دیوانه را سید مهدی بصیری امشب از شمع رخت سوخته پروانه ی ما آتش افتاده ز رخسار تو در خانه ی ما دهقان سامانی سوخت پروانه اگر . زاتش جانانه بسوخت شمع را بود چه بر سر؟ که چو پروانه بسوخت؟ صحبت لاری ح سوخته را سوخته دل داند وبس شمع دانست که جان کندن پروانه ز چیست توحید عشق آتش بود و خانه دارد پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست عماد اسانی طریق عشق زپروانه میتوان آموخت که سوخت جان عزیزو خموش رفت و گذشت غیور هندوستانی پروانه زمشتاقی . بر شمع فکند آتش آری دل مشتاقان سوز و شرری دارد مهدی الهی قمشه ای پروانه عاشقست که پروا نمیکند هر عاقلی ز آتش سوزان حذر کند کمال خجندی خواستم سوز دل خویش بگویم باشمع داشت او خود به زبان . آنچه مرا در دل بود مهری هروی دل اسیر زلف جانان گشت . چون دیوانه بود کی به زنجیر اوفتادی دل . اگر فرزانه بودتا سحر شمع و من و پروانه باهم سوختیم آنکه بر مقصود نائل شد سحر . پروانه بود سید ابراهیم -سری پروانه بر آتش زند از بهر تو خود را ای شمع تو هم حرمت پروانه نگهدار وحشی بافقی ای دل روش عشق ز پروانه بیاموز جان دادن از آن عاشق دیوانه بیاموز یارعلی تهرانی افکنده بهر صید دل من ز زلف و خال دام بلا ز یک طرف و دانه یک طرفشب شمع یک طرف. رخ جانانه یک طرف من یکطرف در آتش و پروانه یک طرفاز عشق او به گریه و در خنده روز وشب عاقل ز یک طرف دل دیوانه یک طرف حاج محمد صادق رفعت سمنانی ) این همه بیت از پروانه و شمع نوشتم دلم هوای هفتاد و دو پروانه ی حسین ف ی رو کرد... هفتاد و دو پروانههفتاد و دو پروانه پروانه ی فرزانه شمع رخ حق دیدند رفتند چو مستانه... . نمیدونم چه حکمتیه... پارسال حادثه ی پلاسکو و سوختن پروانه های آتش نشان... امسال سوختن کشتی و آتش گرفتن پروانه ها وسط اقیانوس... . سوخت پروانه اگر . زاتش جانانه بسوخت شمع را بود چه بر سر؟ که چو پروانه بسوخت؟ . عرض تسلیت به پیشگاه زمان علیه السلام و مان و مردم عاشق پرور...



من اینجا سرد سردم ای دل ... ای دل....

درخواست حذف اطلاعات

الان که دارم مینویسم،صورتم خیس اشکه... انقد دلم برا همچین گریه ای تنگ شده بود...انقد بغضای فروخورده شدم زیاد شده بود که داشتم خفه میشدم.... این مدت همش دلم یه دل سیر گریه میخواست.اما ..... چقد گریه خوبه......گریه ای که آرومت کنه..... چقد دلم یه هیئت میخواد..... چقد سرده.... چقد زمستونات طولانیه خدا.......... اگه نبود یاد اون بهار تو دل زمستون...... اگه اون خاص ترین و ناب ترین اتفاق زندگیم،تو روزای سرد زمستون نبود،من به رسیدن بهار امیدی نداشتم... دلم تو همین زمستون یخ میزد.....مث همه ی این روزا که دلم یخی شده دوباره..... آخه چرا زمستونا اینطورین؟چرا اینقد یخ؟چرا اینقد سرد... چرا دلمو هی میلرزونی؟چرا؟ یادش بخیر اسفندسال 93 درست مث امسال بود...همون بهار تو دل زمستون... روز میلاد زینت بابا،خانوم زینب کبری بود.... تو خوابم نمیدیدم سر یه هفته حضرت سقا جوابمو بده.. بود و میلاد بانو...و ما ایوان نجف..... ایوان نجف....حرم مولا...حرم بابا............... چقد بهار بود....چقد نفس هام گرم شد تو حرم مولا..... اما بعد از آن... امان از بعد از آن......... امشب روضه مادر گوش دادم و گریه .....روضه ی سقا گوش دادم و گریه...........خدایا حالم خوب نیست.... حال هیچ کدوممون خوب نیست... مادرم...بانوی آب و آیینه...با به دنیا اومدن نور چشمتون،زینت پدر،زینب، شما طعم دختر داشتنو چشیدین..... آن هم دختری چون زینب.........میلادش بر شما مبارک...اما بعد از آن..... هفته دیگه همه دم ها میشه "وای مادرم"..... امان از دل زینب....... مادرم....برامون مادری کن مادر....



آنچه گذشت...

درخواست حذف اطلاعات

بارها و بارها دیدم لحظه ی بهم ریختن حال و هوای آسمون آبی و صاف رو... با یه طوفان که معلوم نیس از کجا اومده... یهو اونقد طوفانی میشه که یادت نمیاد همین چن دیقه پیش هوا چجوری بوده..... همین تابستونیه یه سینی پر از گلهای ختمی نیمه خشک گذاشتم بالا کولر آفتاب بخوره بهش زود خشک بشه! خودمم نشستم رو پله دم ایوون...درست در عرض چن ثانیه طوفان!گلهای توی سینی پخش حیاط شدن.... نگاه به آسمون آبی و صاف و آفت با دهان وامونده از تعجب!! بعضی اتفاقا هم تو زندگی آدم نقش همون طوفانو داره....... چشم وامیکنی میبینی طوفان اومده و ....اصلا نمیدونم چیشد که مادر و پدر شدن مث ظرف چینی بند زده شده.......... خیلی سخته ببینی قهرمان های زندگیت......... مادر برا من همیشه قهرمان بوده...او که بچه ی روستا و بسیار بسیار بسیار فعال و کاری.... و حالا .... درست مثل چینی بند زده شده..... و بابا که از بچگی تو بسیج وانجمن ی و حوزه و منبر و ... مقاله مینوشته و میخونده و درگیر فعالیتهای انقل و مذهبی و ........ هرچند از وقتی یادم میاد،هر دو درد آشنا بودندو .... اما این سال های اخیر...... این زمستون ها.... و حالا ...... حالم اینروزا خوب نیست....شب و روزم درهم....ساعت 4-5 بعد از ظهر ناشتایی میخورم...1-2 شب شام! هه... ..........خاک تو سرم................................. الان باید اتوبوس میبودیم.....تو راه م مام رضا! کلی تو دلم قند آب شد وقتی قرار شد من و مامان هم راهی بشیم اما... طوفان..........یهو یه طوفان به پا شد.... مسئول بسیج دانشجویی خانومش تو اتاق عمل بیمارستان کار میکنه. هفته پیش وقتی چشمای مامانو معاینه کرد گفت اورژانسی باید عمل بشه.... اتفاقی که برا بابابزرگ افتاد و ش تگی لگن و ... و این همه رفت و برگشت و بستری شدنش تو بیمارستان و حواشی اون و مسائل دیگه آنچنان فشار روحی و روانی به مامان وارد کرد که کار چشمشو ساخت... گفت اگه تو همین چن روز عمل نکنی،دیگه....... شب بعد از عمل مامان تو بیمارستان قلبش خیلی اذیتش کرد که صب با دستور قلبش که پارسال آنژیو گرافی کرده بود براش،اکو شد و ........ نتیجه اینکه دریچه قلب مامان گشاد شده......اگه همینطوری پیش بره باید عمل بشه......... مسئول بسیج دانشجویی به بابا گفت باید با بچه ها بری،نباید تنهاشون بذاری هرچند میدونست که چشمای بابا هم هرچه زوتر باید عمل بشه..... امروز سفر رو برا بابا بستم و راهیش کردیم ... با بروبچه هایی که تابستونم با هم رفته بودن اردو جهادی......خیلی دوست داشتم باهاشون همسفر بشم...اونم رضا......... سفر دانشجویی با همه سفرها فرق داره.......اونم با بچه های اردو جهادی که بابا ازشون تعریف میکرد.. همین الان داره تو گوشم میخونه:از ما که گذشت.اما غمم همینه .......الهی هیچ داغ حرم نبینه...... هیییی خدا.......جا موندیم.....جا موندیم.... بابا موقع رفتن خیلی سفارش مامان رو کرد،هرچند خیلی برا رفتن تردید داشت..... بعد از ظهر وقتی مامان فهمید بابابزرگ دوباره برای بار سوم بستری شده،و حالش خوش نیس. خیلی بهم ریخت......گریه امونش نمیداد.....قلبم داشت از جا کنده میشد... هرچی میگفتم گریه برا چشمت ضرر داره نکن اینجوری باهام....فایده نداشت... تا آ شب که آقاسید و آبجی رفتن بیمارستان.و خبر دادن که بابابزرگ حالش از اون موقع بهتر شده.. هرچند مامان هنوز دلش آروم و قرار پیدا نکرده و چشمش درد گرفته و درد قلبش و ......... وای خدایا..خیلی روز سختی بود....خیلی تلخ گذشت....اما خدایا بخاطر همه چی شکرت..... خدایا به خاطر همه این روزا و اونچه بر ما گذشت شکر...... خدایا بعد از این هم شکرت.... خدایا کمکمون کن..... خدایا..... ........ به بابا گفتم به رضا سلام ما رو برسون..... بهش گفتم سقاخونه میری به کبوترا خوب نگاه کن...شاید کبوتر خودمونو دیدی.... با بغض خندید و گفت باشه..... کبوترم...رفیقم...دعا کن برامون.....خوشبح ......چقدر خوشبختی........ یا رضا....... . پ.ن : ببخش معصومه.اگه جواب پیامتو نمیدم یا یکی درمیون و نصفه نیمه مینویسم. این روزا خیلی داغونم....گوشیمم که میدونی دلم میخواد بکوبونم تو دیوار که کلیداش از کار افتاده.... گوشی جدیدم نشد رابندازم هنو....خیلی دعا کن...



برف و پشت بوم...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله... نمیدونم از ب بنویسم یا از امشب... کلا ب و امروز حالم یه جوری بود.. یه جور ناجور.... ب داشتم از بغض و گریه خفه میشدم... بعد کلی بدو بدو و حرص و جوش خوردن،وقتی آقاسید داشتن چمدون بسته شده رو میبردن،و من تو آشپزخونه داشتم دور و بر رو نگا می ببینم چیزی جا نمونده باشه، آبجی اومد سمتم...بغض .... به زور تونستم دست و پا ش ته بگم :" داری میری رضا؟مشهد؟" اونم بغض کرد و اشکش دراومد...بغلش و ... به زور تونستم بگم ماس دعا.. نرگس به عادت همیشگیش که وقتی میخواد از خونمون بره میپره میگه : "ماچ" دوید اومد سمتم و من تا دیدمش شروع گریه ...طفلکی هی میپرسید چرا جون.... بغلش و ....... دوید پیش مامان که جون داریه گریه میکنه........ این بغض خفه کننده همینجور از ب مونده تو گلوم و تا یادم میاد................. آبجی و آقاسید کلاس و دوره آموزشی داشتن و رفتن مشهد... هرچند آبجی اصلا دلش به رفتن نبود و نمیخواست من و مامان تنها بمونیم.و خیلی نگران حال مامان.....اما نمیشد...باید میرفتن...امروز ظهر حرم بودن.... بابا الان تو راه برگشت از مشهده.... ابجی الان پیام داد که تازه از حرم برگشتن...گفتم کجاها رفتی؟گفت صحن انقلاب...حرم... آآآآآآخ صحن انقلاب....................... میدونم رضا من هر دفه به شما قول میدم و بازم میزنم زیر قولم........... الان تاوان زیر قول زدن ها و عهد ش تن ها رو دارم میدم......... عقوبتی بالاتر از این که نتونم بیام حرمت؟؟؟ عقوبتی بالاتر از این که رام ندی و جا بمونم؟؟؟؟ عقوبتی بالاتر از این که نخوای منو ببینی؟؟؟؟ نه...بدتر از این وجود نداره....... ایام فاطمیه داره میرسه و من......جامونده از حرم............. امروز بعد سه سال برف با گرفت،دم غروب دم دمای اذون مغرب......... آ ین باری که برف اومد سال 93بود...دوشنبه بود...دم دمای اذون صبح دوشنبه، بعد از کلی بارون،برف شروع به با کرد... ما ساعت 7 صبح عازم کربلا بودیم........... وقتی سوار اتوبوس شدیم برف بود که میخورد تو صورتم.......... الان داره برف میاد........ از صب اونقد هوا یخبندون بود که به مامان گفتم امروز حتما برف میخواد بیاد.........و برف اومد.......... فردا دوشنبه اس...... باید برگردم......باید راه بیفتم.....باید برسم.........باید یه کاری کنم که قبولم کنی..... فردا دوشنبه اس... باید شروع کنم....زیارت عاشورا....داره برف میاد... رئوف.... کمکم میکنی؟ کمکم کن... . دمدمای غروب که برف شروع کرد به با ،دویدم حیاط، مرغ های امانتی آبجی اینا فرستادم قفس،ظرف غذاشونو گذاشتم براشون و درشونو گذاشتم .... بعدشم پله ها رو دویدم بالا سمت اتاق بالایی که ببینم یهو برف از پنجره نیاد تو که دیدم داره قطره چ ی میریزه تو طاقچه.... قرار بود تنهایی برم بالا پشت بوم و نایلون آویزون کنم از بالای پنجره،و جلو خیس شدن پنجره رو بگیرم... مامان دلش نیومد تنها برم... بعد سه سال به سختی اومد بالا پشت بوم.... کمکم کرد از رو دیوار بین پشت بوم خودمون و همسایه بالا اومدم و رفتم رو پشت بوم اتاق و مأموریت انجام شد... برف در جهت صورتم و با وزش شدید باد با تمام قدرت می بارید... انگشتام مث مداد خشک و خون مث جوهر از سردی تو رگهام ماسیده بود..... جایی که رفتم بالاترین نقطه خونمون بود و تاحالا ندیده بودم....خیلی اگه از اونجا میخواستی به پایین و بالا نگاه کنی... پایین خونه همسایه ها بود و مدیونید اگه فک کنین من نگاه !! بالا آسمون پر از برففففففففف و برف بود که می بارید........... تابستون چن شبی رو بالاپشت بوم خو دم تا صبح........خیلی خوب بود..........خیلی..... دلم براش تنگ شده بود........ برای پهنای بی حد آسمونش....برای ماه منیرش..... برای شلوغ کاری ستاره هاش..... برای سیاهی شب که ..........بماند......اما امشب آسمون قرمز رنگه........و برف............ برف ها به صورتم میخوردند و من یاد سه سال پیش افتادم که عازم کربلا بودیم...که... بماند.....بماند..... تو کوچه کلی صدای بچه ها میومد که خیلی خوشحال بودن از برف ... یاد زمان خوابگاه افتادم و مس ه بازیهامون...از دانشکده و امتحان که برمیگشتیم خوابگاه و برف بازی و تو سر و کله هم زدن و ع های یادگاری و ....... گذشت اونروزا....گذشت..... و گذشتن...... ..... .حالا باید دعا کنیم با با ممتد برف،سقف آشپزخونمون که داغونه،رو سرمون ریزش نکنه..... خدایا!شکرت... .امشب عجیب یاد گذشته افتادم.یاد خاطرات خوابگاه و رفقا.. با گوش دادن به آهنگ های خواجه ی که اون زمان گوش میدادیم.... حالا که دیگه... خدایا شکرت......